هفت عادت مردمان موثر

مدتی قبل خواندن کتاب هفت عادت مردمان موثر را به اتمام رساندم.این کتاب نوشته  استفن آر کاوی هست و ترجمه های مختلفی نیز از آن وجود دارد.

هفت عادت مردمان موثر

این کتاب بر روی موفقیت تمرکز دارد ولی فرق آن با سایر کتابهای مشابه موفقیت در این هست که به جای تاکید بر روی یک سری رفتار های سطحی سعی می کند شما را به درون خود برده و روی هفت عادت اصلی برای موثر بودن متمرکز کند.

هفت عادتی که کاوی در کتاب خود از آن نام می برد عبارت است از :

  1. عامل باشید
  2. ذهناً از پایان شروع کنید
  3. نخست امور نخست را انجام دهید
  4. برنده برنده بیاندیشید
  5. نخست بخواهید بفهمید آنگاه به دنبال تفاهم باشید
  6. نیروی جمعی ایجاد کنید
  7. اره را تیز کنید

کاوی معتقد است که اکثر افراد موفق(به معنای واقعی)روی این هفت عادت به خوبی کار کرده اند و همچنین تاکید دارد که تمرکز روی تکنیک های سطحی برای موفقیت مثل این است که نقشه شهر دیگر را در دست داشته باشید و به دنبال آدرسی بگردید.

کاوی در کتاب خود روی این موضوع که موفقیت باید تکاملی باشد و برای آن میانبری نیست پافشاری می کند و می گوید موفقیت مثل رشد یک کودک مرحله به مرحله است و همچنین پذیرش نادانی اولین اصل به سوی موفقیت است.

نویسنده سعی می کند موضوع سطحی شدن موفقیت را برای خواننده مشخص کند و موفقیت و تکنیک های آن را با پیانو زدن مقایسه می کند و می گوید کسی که پیانو زدن را خوب یاد نگرفته نمی تواند ادعایی در آن داشته باشد ولی هزاران تکنیک از قبیل مذاکره و … وجود دارد که یک آدم تهی را موفق جلوه می دهد و به موفقیت سطحی می رساند.

عادت اول (عامل باشید)به این نکته توجه دارد که باید در حوزه اختیاراتی(نفوذ ) که داریم دست به عمل بزنیم و منعفل نباشیم تا بتوانیم حوزه نفوذ خود را وسعت بخشیم.

نگرانی نفوذ

شکل بالا مشخص کننده حلقه نفوذ ما و حلقه نگرانی ما هست .اکثر افراد نگرانی های بیشتری نسبت به اختیاراتشان دارند.ما باید با عمل کردن در حلقه نفوذمان آن را گسترش دهیم.

مثلا اینکه اگر همکلاسی های فرزند شما با فرزند شما بد رفتاری می کنند دست شما نیست و در حلقه نگرانی شما جای می گیرد.ولی اینکه شما فرزندتان را طوری تربیت کنید که در مقابل رفتار بقیه بهترین عکس العمل را از خود نشان دهد در حلقه نفوذ شما جای می گیرد.

عادت دوم یعنی ذهناً از پایان شروع کنید ما را به نوشتن ارزش هایمان به عنوان یک نقشه راه تشویق می کند و می گوید قبل از هر کار و تصمیمی آن را با ارزشهایتان تطبیق دهید که آیا واقعاً با آنها همخوانی دارد یا خیر.به عبارت دیگر ارزش های زندگی مثل نقشه یک ساختمان که قبل از ساخت آن ایجاد می شود باید مشخص باشند.

عادت سوم ما را به سمت تعیین و اولویت بندی و برنامه ریزی بر اساس ارزش هایی هدایت می کند که در عادت دوم نوشته ایم و یک قالب برنامه ریزی را در اختیار ما قرار می دهد.علاوه بر آن کارهای ما را به چهار گروه تقسیم می کند.

مربع برنامه ریزی کارها

در واقع اکثر افراد روی کارهای فوری و ضروری تمرکز دارند در حالیکه افراد موفق روی کارهای غیر فوری و ضروری تمرکز دارند.مثلا ورزش کردن یک کار غیر فوری و ضروری است ولی اکثراً نادیده گرفته می شود و تا زمانیکه به شکل بیماری و یک کاری فوری بروز نگند از انجام آن اجتناب می ورزیم.

در برنامه ریزی نیز عقیده دارد که برنامه ریزی باید مثل قطب نما باشد و جهت صحیح را مشخص کند و نه مثل یک نقشه.

عادت چهارم(برنده برنده بیاندیشید)به این نکته تاکید می کند که اگر ذهنیت برنده برنده نداشته باشیم روابطمان سطحی و زودگذر خواهند شد. چه کاری باشد و چه زناشویی.به عبارت دیگر اگر ما در رابطه بازنده شویم باعث سر خوردگی در بلند مدت می شود و اگر طرف مقابل بازنده شود باعث سرخوردگی فرد مقابل در دراز مدت.

برای رسیدن به ارتباط برنده برنده باید روابط را بهبود بخشیم که برای بهبود روابط شش راه زیر را پیشنهاد می دهد:

  1. درک متقابل
  2. توجه به مسائل جزئی(در روابط چیزهای کوچک بزرگ هستند)
  3. وفای به عهد
  4. آشکار کردن توقعات
  5. روراست بودن و دورو نبودن
  6. عذر خواهی خالصانه

علاوه بر آن برای ذهنیت برنده برنده باید به این نکته توجه کنیم که برنده شدن شخص دیگر به معنای بازنده شدن شما نخواهد بود..

عادت پنجم روی درک متقابل تمرکز دارد و تاکید می کند در صورتیکه طرف متقابل را درک نکنیم نمی توانیم برای وی نسخه بپیچیم و کمکش کنیم.در این عادت خوب گوش کردن را آموزش می دهد و تاکید می کند که خوب گوش کردن باعث تاثیر گذاری بهتر می شود.

عادت ششم روی ایجاد کردن نیروی جمعی که با استفاده از عادت های دیگر است تاکید می کند و عنوان می شود با نیروی جمعی می توان کارهایی را کرد که از ذهن انسان بسیار دور است.علاوه بر آن عادت ششم روی تفاوت ها تاکید دارد و می گوید تفاوت ها باعث خلاقیت می شوند.

عادت هفتم یا اره را تیز کنید به این نکته اشاره می کند که بین تولید و قابلیت تولید تعادل ایجاد کنید.به طور مثال اگر روزی هشت ساعت کار می کنید باید ورزش هم کنید تا بتوانید روزی هشت ساعت را بهبود بخشید و حفظ کنید.

در ضمن یکی از تاکیدات این کتاب روی تولید و قابلیت تولید است و برای آن مثال زیر را آورده است:

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود، سالها پیش در دهکده ای دور، پیرمرد و پیرزنی با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند. آنها یک غاز عجیب داشتند، غازی که مانند غازهای دیگر نبود؛ چون تخم های این غاز از طلا بود. هر روز صبح غاز زیبا یک تخم طلایی برای پیرمرد و پیرزن می گذاشت و پیرمرد، تخم طلا را می فروخت. با پول
تخم طلایی پیرمرد و پیرزن زندگی خوبی درست کرده بودند، ولی با این حال پیرزن مرتب
غُر می زد و پول بیشتری می خواست.
یک روز پیرزن به پیرمرد گفت: – حالا که این غاز می تواند تخم‌های طلایی بگذارد پس حتماً در وجودش معدن طلایی وجود دارد که روزی یک تخم از آن نصیب ما می شود. چقدر صبر کنیم و یکی یکی تخم های طلایی را به بازار ببریم بفروشیم. من دیگر طاقت ندارم صبر کنم. بهتر است غاز را سر ببریم و معدن طلا را یکجا به دست بیاوریم. پیرزن حریص نمی دانست که اگر سرغاز را ببرد جز مشتی پر و کمی هم گوشت چیزی نصیبش نمی شود. پیرزن چند روزی این حرف‌ها را تکرار کرد تا آنکه پیرمرد هم وسوسه شد و با این کار موافقت کرد و چاقوی تیزی برداشت و سرغاز بیچاره را برید.
پیرمرد انتظار داشت وقتی کارد به گردن حیوان می کشد به جای خون ،طلا از آن بیرون بیاید، اما کمی خون توی لانه غاز ریخت و بعدش هم غاز بیچاره مرد، پیرمرد طمعکار شکم غاز را هم پاره کرد، اما آنجا هم از طلا خبری نبود چون غاز تخم طلایی هم مانند غازهای دیگر بود. بدین ترتیب پیرمرد و پیرزن به طمع پول بیشتر غاز قشنگ تخم طلایی را به دست خودشان کشتند و چون دیگر غازی وجود نداشت که برای آنها تخم طلایی بکند، وضع زندگی شان روز به روز بدتر شد. پیرمرد برای تامین خرج خانه اش ناچار شد صبح تا شب تلاش کند. شب که می شد پیرمرد خسته به خانه می آمد و درآمد مختصرش را به پیرزن می داد. پیرزن هم که پشیمان شده بود، افسوس می خورد و به خودش می گفت: «چرا نفهمیدم که اگر تمام بدن غاز هم طلا بود بیش از چند دانه تخم طلایی نمی ارزید؟» او پشیمان شد و فهمید که پشیمانی در خیلی جاها سودی ندارد؛ بلکه باید به فکر باشیم که اشتباه نکنیم تا گرفتار پشیمانی نشویم.

در کل کتاب خوبی بود و من ترجمه این کتاب را خواندم ولی ترجمه بسیار ضعیفی داشت و سعی شده بود لغت به لغت ترجمه شود و معلوم بود مترجم هیچ درکی از مطالب نداشته و لغات استفاده شده بسیار ثقیل و سخت بودند.من پیشنهادم این هست که متن زبان اصلی این کتاب را بخوانید.