چگونه ایده ای ماندگار بسازیم “ساده بودن ایده”

برادران heath در کتاب Made to Stick ( ایده عالی مستدام) سعی کرده اند در رابطه با اینکه چرا یک سری از کارها،تبلیغات،ایده ها و همچنین حرفها ماندگار تر از بقیه هستند دلایلی را معرفی کنند.

چگونه ایده ای ماندگار بسازیم "ساده بودن ایده"

آنها دلایل متفاوتی را برای ماندگاری یک ایده شرح داده اند:

  1. ساده بودن
  2. غیر منتظره بودن
  3. ملموس بودن
  4. احساسی بودن
  5. معتبر بودن
  6. داستانی بودن

در این مطلب سعی خواهم کرد مورد اول یعنی ساده بودن را بیشتر توضیح بدهم.

ساده بودن یک ایده باعث می شود ایده راحت تر به خاطر سپرد شود.سادگی به معنی بی مغز بودن نیست اینکه همه موارد اساسی یک موضوع را حذف کنیم و سپس فکر کنیم به سادگی رسیده ایم.

درواقع سادگی به معنی حذف همه اضافات به جهت رسیدن به قلب و اصل ایده است.ایده باید مثل ضرب و المثل ساده باشد ولی این سادگی اصلا به معنای کم اهمیتی نیست.اینکه یک ضرب المثل ماندگار می شود دلیلش سادگی در عین حال غنی بودن آن است.

 

یک طراح زمانی متوجه می شود که به اوج طراحی خود رسیده است که چیز اضافی برای حذف کردن نمانده باشد.

با اضافه کردن جزئیات زیاد و همچنین غیر کاربردی برای مخاطب نه تنها چیز زیادی به مخاطب نداده ایم بلکه او را نیز گیج کرده ایم.

در اینکه ما چیزهای پیچیده را بتوانیم در قالب سادگی ها بیان کنیم  به مهارت زیاد نیاز دارد.اگر مدیری بتواند تمام هدف خود و شرکتش را در قالب کلماتی ساده بیان کند کارمند وی خیلی راحت تر خواهد توانست به هدف شرکت فکر کند و به سوی آن هدف عمل کند.

ماندگاری ایده های تبلیغاتی

به تبلیغ بالا دقت کنید.عکس بالا در حال رساندن یک پیام به صورت خیلی ساده و ولی در عین حال بسیار مهم است.منظور از سادگی دقیقا مثال عکس بالا است.اگر به اکثر تبلیغات تلویزیونی و یا بیلبورد نگاه کنید،آنهایی که تاثیر گذار هستند به طرز عجیبی از الگوهای مشترکی پیروی کرده اند.یکی از این الگو ها سادگی است.

بنابراین برای اینکه یک ایده ماندگار شود نیاز دارد از اصل سادگی پیروی کند.

لیست کتابهایی که برای خواندن در نظر دارم

مدتی پیش بچه های متمم کار جالبی کردند و لیست کتابهایی که برای خرید از نمایشگاه کتاب در نظر داشتند را به اشتراک گذاشتند من هم از اون لیست ایده گرفتم و چند تا هم خودم بهش اضافه کردم.تا اینجا که واقعا خوب بوده و من خیلی ازشون راضی هستم.من این لیست رو با شما به اشتراک میذارم شاید مفید واقع بشه.

در ضمن از ابتدای امسال سعی کردم تاریخ شروع و پایان هر کتاب رو ثبت کنم.این کار باعث می شود که بتوانم برای کتابهایی که در اولویت برای خواندن قرار می دهم برنامه ریزی بهتری داشته باشم.

نام کتاب نویسنده شروع به خواندن پایان
۵ نقطه قوت خود را بشناسید تام راث ۹۵-۰۲-۱۲ ۹۵-۰۳-۰۲
از صفر به یک پیتر ثیل ۹۵-۰۱-۱۵ ۹۲-۰۲-۲۰
ساختن برای ماندن جیم کالینز
طراحی مجدد آینده
چرا ملت ها شکست میخورند دارون عجم اقلو
نفحات نفت رضا امیر خانی ۹۵-۰۳-۰۳ ۹۵-۰۳-۰۹
یک ذهن کاملا جدید دنیل پنیک
خاطرات راسل ایکاف
کاخهای فلسفه
دامهای کارآفرینی شعبانعلی ۹۵-۰۲-۲۵ ۹۵-۰۳-۰۱
افسانه کار آفرینی
نقش دل در مدیریت مجتبی کاشانی
عقلانیت و توسعه یافتگی ایران محمود سریع القلم
پنجمین فرمان پیتر سنگه
دنیای صوفی
دستهای پشت پرده نقیب مشایخ
فنون مذاکره شعبانعلی
مدیریت استرس برایان لوک
هفت عادت مردمان موثر استفان کاوی ۹۵-۰۳-۱۲ ۹۵-۰۴-۱۵
مزرعه حیوانات جورج اورول ۹۵-۰۳-۰۹ ۹۵-۰۳-۱۲
آیین زندگی مردمان موثر استفان کاوی
خلبان جنگ (علمی و فرهنگی) اگزوپری
شازده کوچولو (نشر نی) اگزوپری
غرب چگونه غرب شد صادق زیباکلام
جامعه شناسی به زبان ساده صادق زیباکلام
سنت و مدرنیته صادق زیباکلام
ما چگونه ما شدیم صادق زیباکلام
تئوری انتخاب ویلیام گلسر ۹۵-۰۴-۱۵
زبان تئوری انتخاب ویلیام گلسر ۹۵-۰۶-۰۷ ۹۵-۰۶-۰۹
احساس ارزشمندی و راه های تقویت آن علی صاحبی ۹۵-۰۶-۱۳ ۹۵-۰۶-۱۸
اراده به خردورزی علی صاحبی
ایده عالی مستدام برادران هث
حس برند مارتین لیندستروم
مدیریت بدون زور و اجبار ویلیام گلاسر
نقش دل در مدیریت مجتبی کاشانی
زندگی برازنده من کارول پیرسون
سکوت قدرت درون گراها سوزان کین ۹۵-۰۸-۲۱

در ضمن اگر خواستید کتاب به صورت آنلاین بخرید,شهر کتاب به همراه فناپ یک سایت عالی راه انداختن که واقعا خوب سرویس میدن.

shahreketabonline

هفت عادت مردمان موثر

مدتی قبل خواندن کتاب هفت عادت مردمان موثر را به اتمام رساندم.این کتاب نوشته  استفن آر کاوی هست و ترجمه های مختلفی نیز از آن وجود دارد.

هفت عادت مردمان موثر

این کتاب بر روی موفقیت تمرکز دارد ولی فرق آن با سایر کتابهای مشابه موفقیت در این هست که به جای تاکید بر روی یک سری رفتار های سطحی سعی می کند شما را به درون خود برده و روی هفت عادت اصلی برای موثر بودن متمرکز کند.

هفت عادتی که کاوی در کتاب خود از آن نام می برد عبارت است از :

  1. عامل باشید
  2. ذهناً از پایان شروع کنید
  3. نخست امور نخست را انجام دهید
  4. برنده برنده بیاندیشید
  5. نخست بخواهید بفهمید آنگاه به دنبال تفاهم باشید
  6. نیروی جمعی ایجاد کنید
  7. اره را تیز کنید

کاوی معتقد است که اکثر افراد موفق(به معنای واقعی)روی این هفت عادت به خوبی کار کرده اند و همچنین تاکید دارد که تمرکز روی تکنیک های سطحی برای موفقیت مثل این است که نقشه شهر دیگر را در دست داشته باشید و به دنبال آدرسی بگردید.

کاوی در کتاب خود روی این موضوع که موفقیت باید تکاملی باشد و برای آن میانبری نیست پافشاری می کند و می گوید موفقیت مثل رشد یک کودک مرحله به مرحله است و همچنین پذیرش نادانی اولین اصل به سوی موفقیت است.

نویسنده سعی می کند موضوع سطحی شدن موفقیت را برای خواننده مشخص کند و موفقیت و تکنیک های آن را با پیانو زدن مقایسه می کند و می گوید کسی که پیانو زدن را خوب یاد نگرفته نمی تواند ادعایی در آن داشته باشد ولی هزاران تکنیک از قبیل مذاکره و … وجود دارد که یک آدم تهی را موفق جلوه می دهد و به موفقیت سطحی می رساند.

عادت اول (عامل باشید)به این نکته توجه دارد که باید در حوزه اختیاراتی(نفوذ ) که داریم دست به عمل بزنیم و منعفل نباشیم تا بتوانیم حوزه نفوذ خود را وسعت بخشیم.

نگرانی نفوذ

شکل بالا مشخص کننده حلقه نفوذ ما و حلقه نگرانی ما هست .اکثر افراد نگرانی های بیشتری نسبت به اختیاراتشان دارند.ما باید با عمل کردن در حلقه نفوذمان آن را گسترش دهیم.

مثلا اینکه اگر همکلاسی های فرزند شما با فرزند شما بد رفتاری می کنند دست شما نیست و در حلقه نگرانی شما جای می گیرد.ولی اینکه شما فرزندتان را طوری تربیت کنید که در مقابل رفتار بقیه بهترین عکس العمل را از خود نشان دهد در حلقه نفوذ شما جای می گیرد.

عادت دوم یعنی ذهناً از پایان شروع کنید ما را به نوشتن ارزش هایمان به عنوان یک نقشه راه تشویق می کند و می گوید قبل از هر کار و تصمیمی آن را با ارزشهایتان تطبیق دهید که آیا واقعاً با آنها همخوانی دارد یا خیر.به عبارت دیگر ارزش های زندگی مثل نقشه یک ساختمان که قبل از ساخت آن ایجاد می شود باید مشخص باشند.

عادت سوم ما را به سمت تعیین و اولویت بندی و برنامه ریزی بر اساس ارزش هایی هدایت می کند که در عادت دوم نوشته ایم و یک قالب برنامه ریزی را در اختیار ما قرار می دهد.علاوه بر آن کارهای ما را به چهار گروه تقسیم می کند.

مربع برنامه ریزی کارها

در واقع اکثر افراد روی کارهای فوری و ضروری تمرکز دارند در حالیکه افراد موفق روی کارهای غیر فوری و ضروری تمرکز دارند.مثلا ورزش کردن یک کار غیر فوری و ضروری است ولی اکثراً نادیده گرفته می شود و تا زمانیکه به شکل بیماری و یک کاری فوری بروز نگند از انجام آن اجتناب می ورزیم.

در برنامه ریزی نیز عقیده دارد که برنامه ریزی باید مثل قطب نما باشد و جهت صحیح را مشخص کند و نه مثل یک نقشه.

عادت چهارم(برنده برنده بیاندیشید)به این نکته تاکید می کند که اگر ذهنیت برنده برنده نداشته باشیم روابطمان سطحی و زودگذر خواهند شد. چه کاری باشد و چه زناشویی.به عبارت دیگر اگر ما در رابطه بازنده شویم باعث سر خوردگی در بلند مدت می شود و اگر طرف مقابل بازنده شود باعث سرخوردگی فرد مقابل در دراز مدت.

برای رسیدن به ارتباط برنده برنده باید روابط را بهبود بخشیم که برای بهبود روابط شش راه زیر را پیشنهاد می دهد:

  1. درک متقابل
  2. توجه به مسائل جزئی(در روابط چیزهای کوچک بزرگ هستند)
  3. وفای به عهد
  4. آشکار کردن توقعات
  5. روراست بودن و دورو نبودن
  6. عذر خواهی خالصانه

علاوه بر آن برای ذهنیت برنده برنده باید به این نکته توجه کنیم که برنده شدن شخص دیگر به معنای بازنده شدن شما نخواهد بود..

عادت پنجم روی درک متقابل تمرکز دارد و تاکید می کند در صورتیکه طرف متقابل را درک نکنیم نمی توانیم برای وی نسخه بپیچیم و کمکش کنیم.در این عادت خوب گوش کردن را آموزش می دهد و تاکید می کند که خوب گوش کردن باعث تاثیر گذاری بهتر می شود.

عادت ششم روی ایجاد کردن نیروی جمعی که با استفاده از عادت های دیگر است تاکید می کند و عنوان می شود با نیروی جمعی می توان کارهایی را کرد که از ذهن انسان بسیار دور است.علاوه بر آن عادت ششم روی تفاوت ها تاکید دارد و می گوید تفاوت ها باعث خلاقیت می شوند.

عادت هفتم یا اره را تیز کنید به این نکته اشاره می کند که بین تولید و قابلیت تولید تعادل ایجاد کنید.به طور مثال اگر روزی هشت ساعت کار می کنید باید ورزش هم کنید تا بتوانید روزی هشت ساعت را بهبود بخشید و حفظ کنید.

در ضمن یکی از تاکیدات این کتاب روی تولید و قابلیت تولید است و برای آن مثال زیر را آورده است:

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود، سالها پیش در دهکده ای دور، پیرمرد و پیرزنی با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند. آنها یک غاز عجیب داشتند، غازی که مانند غازهای دیگر نبود؛ چون تخم های این غاز از طلا بود. هر روز صبح غاز زیبا یک تخم طلایی برای پیرمرد و پیرزن می گذاشت و پیرمرد، تخم طلا را می فروخت. با پول
تخم طلایی پیرمرد و پیرزن زندگی خوبی درست کرده بودند، ولی با این حال پیرزن مرتب
غُر می زد و پول بیشتری می خواست.
یک روز پیرزن به پیرمرد گفت: – حالا که این غاز می تواند تخم‌های طلایی بگذارد پس حتماً در وجودش معدن طلایی وجود دارد که روزی یک تخم از آن نصیب ما می شود. چقدر صبر کنیم و یکی یکی تخم های طلایی را به بازار ببریم بفروشیم. من دیگر طاقت ندارم صبر کنم. بهتر است غاز را سر ببریم و معدن طلا را یکجا به دست بیاوریم. پیرزن حریص نمی دانست که اگر سرغاز را ببرد جز مشتی پر و کمی هم گوشت چیزی نصیبش نمی شود. پیرزن چند روزی این حرف‌ها را تکرار کرد تا آنکه پیرمرد هم وسوسه شد و با این کار موافقت کرد و چاقوی تیزی برداشت و سرغاز بیچاره را برید.
پیرمرد انتظار داشت وقتی کارد به گردن حیوان می کشد به جای خون ،طلا از آن بیرون بیاید، اما کمی خون توی لانه غاز ریخت و بعدش هم غاز بیچاره مرد، پیرمرد طمعکار شکم غاز را هم پاره کرد، اما آنجا هم از طلا خبری نبود چون غاز تخم طلایی هم مانند غازهای دیگر بود. بدین ترتیب پیرمرد و پیرزن به طمع پول بیشتر غاز قشنگ تخم طلایی را به دست خودشان کشتند و چون دیگر غازی وجود نداشت که برای آنها تخم طلایی بکند، وضع زندگی شان روز به روز بدتر شد. پیرمرد برای تامین خرج خانه اش ناچار شد صبح تا شب تلاش کند. شب که می شد پیرمرد خسته به خانه می آمد و درآمد مختصرش را به پیرزن می داد. پیرزن هم که پشیمان شده بود، افسوس می خورد و به خودش می گفت: «چرا نفهمیدم که اگر تمام بدن غاز هم طلا بود بیش از چند دانه تخم طلایی نمی ارزید؟» او پشیمان شد و فهمید که پشیمانی در خیلی جاها سودی ندارد؛ بلکه باید به فکر باشیم که اشتباه نکنیم تا گرفتار پشیمانی نشویم.

در کل کتاب خوبی بود و من ترجمه این کتاب را خواندم ولی ترجمه بسیار ضعیفی داشت و سعی شده بود لغت به لغت ترجمه شود و معلوم بود مترجم هیچ درکی از مطالب نداشته و لغات استفاده شده بسیار ثقیل و سخت بودند.من پیشنهادم این هست که متن زبان اصلی این کتاب را بخوانید.

 

 

چه چیزهایی استعداد نیستند

پیش تر درباره لزوم استعداد یابی افراد قبل از استخدام نوشتم.در آن مطلب گفتم شغل استعداد نیست.میخواهم این موضوع را کمی جزئی تر باز کنم.البته اگر یک هدف از نوشتن این مطلب داشته باشم این است که خواننده این مطلب را ترغیب کنم دوره  استعداد یابی متمم را شروع کند.

یکی از جملاتی که من از مادر پدرها به صورت مکرر می شونم این هست که فرزند من استعداد یک درس خاص و یا یک شغل خاص را دارد.مثلا فرزند من استعداد پزشکی دارد و یا فرزند من استعداد مهندسی دارد.این به این خاطر هست که اکثر ما اصولاً درک خاصی از استعداد نداریم و نمی دانیم استعداد را به چه چیز هایی نسبت دهیم.

ما در حالت عادی فرزندان خودمان را پروش می دهیم که نمره کسب کنند و نمره بیاورند و تا به آنها مثل مدال های سر طاقچه افتخار کنیم.اکثر ما شروع به فشار آوردن به فرزندانمان می کنیم که دروس و رشته هایی که ما یک زمانی آرزو داشتیم آن ها را دنبال کنیم و بنا به هر دلیلی نتوانستیم را دنبال کنند.بنابراین خیلی از مواقع موفق شدن فرزندمان در درسی به این معنی نیست که فرزند ما در آن درس استعداد داشته.

اینکه مقوله استعداد یابی انقدر برایم ارزش پیدا کرده این هست که بسیاری از ما روزهایمان را به سختی شب می کنیم.در فعالیت هایی که دوست نداریم به سختی تلاش می کنیم و بدون اینکه استعداد های واقعی خودمان را کشف کرده باشیم به دنبال کارهایی می رویم که سر سوزنی در آن استعداد نداریم.

محمد رضا شعبانعلی استاد عزیزم دو نکته را در استعدادیابی مهم می داند:

  1. تعریف و شناخت استعداد
  2. جرات تکیه دادن به استعداد ها

در رابطه با تعریف استعداد در مطالب قبلی درباره اش حرف زدم:

استعداد باعث می شود که یک نفر با صرف هزینه و انرژی کمتری از باقی افراد ، بتواند کاری را به سرانجام برساند

جرات تکیه دادن به استعدادها هم از آن مطالبی هست،مثل جرات رفتن به دنبال کاری که به آن علاقه داریم.یعنی اگر فهمیدم استعداد در زمینه ای دارم بتوانم به دنبال آن بروم و آن را پرورش بدهم.

حال برگردیم سره بحث اصلی.چه چیزهایی استعداد نیستند؟

شغل استعداد نیست.هیچ کس در پزشکی استعداد ندارد.هیچ کس در آتش نشانی هم استعداد ندارد.جمعی از استعداد ها می توانند ما را در شغلمان موفق تر و متمایز تر از باقی افراد کنند.

درس استعداد نیست.من نمی توانم بگویم استعداد درس علوم دارم.نمی توانم بگویم استعداد درس آمادگی دفاعی دارم.به زور در سر فرزندانمان نکنیم تو استعداد ریاضیت خوب است.

مهارت استعداد نیست.شاید اگر استعداد داشته باشم بتوانم در کاری مرتبط مهارت هم بدست بیاورم ولی صرفاً اینطور نیست.در ضمن اگر در کاری مهارت داشته باشم نیز نمی توانم به صورت قطعی بگویم که در آن زمینه استعداد دارم.

استعداد حفظ کردنی و فهمیدنی وجود ندارد.

شخصیت هم استعداد نیست.

همانطور که خواندید خیلی از پیش فرض های ما در رابطه با استعداد با واقعیت فرق می کند.بهتر است به جای اینکه به غلط شروع به استعداد یابی در خودمان یا در فرزندان و یا همکارانمان کنیم کمی علمی تر و جدی تر به موضوع نگاه کنیم و به افراد اجازه بدهیم استعداد های خود را پرورش بدهند و از آنها استفاده کنند تا بتوانندخیلی سریعتر رشد کنند.

ساختن یک انحصار

در دو مطلب قبلی درباره ماهیت یک کمپانی انحصاری و همچنین فرهنگ رقابت نوشتم.همانطور هم که ذکر کرده بودم این نوشته ها گلچین و برداشتی آزاد از کتاب صفر تا یک نوشته پیتر ثیل است.هدف انحصاری بودن،پرهیز از رقابت و دلیل دوری از رقابت سود آوری بیشتر است.

ساختن یک سازمان منحصر به فرد را نمی توان از روی یک چک لیست شروع کرد علاوه بر آن راه میانبری نیز برای آن وجود ندارد.در ضمن پیتر ثیل هم نمی خواهد راه پولدار شدن را در کتابش به ما آموزش دهد و یا nگام تا موفقیت را برای ما شفاف کند.با این حال نقشه راهی را برای ما ترسیم می کند که فکر می کنم برای این روزهای ایران که هر شخصی و با هر شغلی می خواهد مارک زاکربرگ شود مناسب باشد.

شروع با گام های کوچک

برای شروع یک استارت آپ و تبدیل کردن آن به یک انحصار باید کوچک شروع کرد.یعنی ابتدا باید از یک بازار بزرگ قسمت کوچکتری را انتخاب کرد.زیرا تسلط بر روی یک بازار کوچک ساده تر از وارد شدن و اسم و رسم دار شدن در یک بازار میلیونی است.خیلی راحت تر است که ما یک محصول تولید کنیم و در هزار نفر به دنبال مشتری بگردیم که واقعاً آن را نیاز دارند تا وارد یک میلیون مشتری پراکنده شویم.در ضمن باید به این موضوع توجه کرد که بازار کوچک به معنای عدم وجود بازار نیست.یعنی چیزی تولید نکنیم که نه کسی به آن نیاز داشته باشد و نه اینکه توانایی فروش آن را داشته باشیم.انتخاب بازار شلوغ در ابتدای کار ما را وادار به رقابت می کند و رقابت نیز برای کسب و کار کوچک یعنی سود صفر.اگر شما دید بلند مدت داشته باشید ، گرفتن سهم یک درصدی از یک بازار صد میلیاردی برای شما خیلی جذاب است ولی با وارد شدن در یک بازار صد میلیاردی زمانی که قدرت ورود به آن را ندارید باید از آن سهم صرفه نظر کنید.

توسعه کسب و کار

یک کسب و کار که قصد ساخت یک انحصار را دارد ابتدا باید در یک بازار خاص وارد شود و جای پای خود را در آن بازار محکم کند.مثل کاری که آمازون کرد.آمازون ابتدا با کتاب شروع کرد.بعد از اینکه خود را به عنوان یک کتاب فروشی آنلاین مطرح کرد ، کسب و کار خود را توسعه داد و محصولات مشابه را وارد کرد.دقت کنید گفتم محصولات مشابه.مثلاً سی دی ، فیلم و …  و بعد از آن هم شروع به رشد در همه بازار ها کرد. کاری که دیجی کالا هم در ایران انجام داد مشابه کاری بود که آمازون انجام داده بود.دیجی کالا هم با محصولات دیجیتال شروع کرد و حتی با فقط چند نوع محصول مشخص و بعد بازار خود را توسعه داد.

خبرساز نباشید

شما باید محصول خود را طوری بسازید که به راحتی قابل کپی کردن نباشد.ولی این جمله به این معنی نیست که خبرسازی کنید و حاشیه درست کنید.هر چه سرو صدای شما کمتر باشد رقیبان کمتری به دور خود جمع خواهید کرد.به دنبال این نباشید که یک ساله عکستان روی جلد بهترین مجله های دنیا چاپ شود.علاوه بر آن نباید بگذارید که دیگران نیز شما را وادار به رقابت کنند.

و در آخر نیز، همیشه اول بودن در یک بازار به معنای سهم بیشتر از آن بازار نیست.خیلی وقتها بهتر است که آخرین عضو یک بازار باشی ولی بتوانی به راحتی آن را گسترش داده و انحصار ایجاد کنید.

مشخصه های یک انحصار

در پست قبلی درباره فرهنگ رقابت نوشتم.همچنین درباره کتاب جذاب پیتر ثیل نیز صحبت کردم.در این کتاب پیتر ثیل روی انحصار تاکید فراوانی کرده است.

سوال مهم این هست که اصلاً انحصار چیست و چگونه شکل می گیرد؟

انحصار یعنی داشتن یک محصول و یا خدمت منحصر به فرد که به راحتی قابل کپی کردن نباشد.شرکت های مربوط به حوزه تکنولوژی راحت تر به انحصار دست پیدا می کنند و این به خاطر ماهیت تکنولوژی است.

چهار مشخصه اصلی یک سازمان دارای انحصار موارد زیر هستند:

  1. تکنولوژی اختصاصی
  2. تاثیر شبکه ای
  3. صرفه به مقیاس
  4. برند

البته اشتباه نکنید لیست بالا یک چک لیست نیست که در صورتی که آن ها را پاس کنیم بگوییم شرکت ما دارای انحصار است.هیچ راه میانبری هم برای ساخت یک انحصار وجود ندارد.با لیست بالا فقط می توانیم مسیر یک سازمان را بسنجیم که آیا اصلاً این سازمان در راه ساخت یک انحصار هست یا نه؟

تکنولوژی اختصاصی

کاری که گوگل در سال ۱۹۹۹ انجام داد.کمتر کسی فکر می کرد که گوگل تااین حد رشد کند که مالک بخش عظیمی از اطلاعات ما شود.گوگل در آن روزها با یک تکنولوژی اختصاصی یا همان الگوریتم جستجوی خود پا به دنیای فناوری گذاشت که در آن زمان کسی قادر نبود آن را کپی کند.

حال سوال اینجاست ،چگونه خیالمان راحت باشد که محصولاتی که ارائه می دهیم براحتی قابل کپی شدن نیستند؟

  • اگر در حال بهبود محصولی هستیم که هم اکنون وجود دارد محصول ما باید تا ده برابر قوی تر از محصولی باشد که هم اکنون در بازار هست.
  • یک محصول را دوباره و از ابتدا خلق کنیم.کاری که استیو جابز با آیفون انجام داد.
  • در محصولی که هم اکنون وجود دارد تغییر اساسی بوجود آوریم .مثلاً یک امکان به کاربران خود بدهیم که واقعاً نیاز دارند و در حال حاضر روی نمونه های کنونی موجود نیستند.
  • بهبود طراحی و کارایی در محصولات بازار.مثل کاری که اپل با دنیای تبلت ها کرد.تبلت اپل بیش از ده برابر بهتر از تبلتی بود که مایکروسافت چند سال قبل از اپل معرفی کرده بود.
اثر شبکه ای

هر چه استفاده کنندگان محصولات شما بیشتر شوند از آن محصول بهینه تر می توان استفاده کرد.مثلاً یک پیام رسان را طراحی می کنیم که ده برابر بهتر از پیام رسان های کنونی هست.در ابتدای کار ممکن است کسی مایل به استفاده از محصول ما نباشد ولی هر چه تعداد افراد استفاده کننده بالاتر می رود میل به استفاده از پیام رسان ما هم توسط افراد دیگر بالا می رود.البته باید محصول انقدر خوب باشد که بتواند کاربران اولیه را جذب کند.

صرفه به مقیاس

یعنی افزایش تولید باعث پایین آمدن هزینه و بالا رفتن سود شود.استارت آپ های خوب باید از ابتدا زیر ساخت این موضوع را در خود ببینند.نباید در یک سیستم برای اضافه شدن یک مشتری هزینه های زیادی به سازمان تحمیل شود.یکی از مهمترین مسائلی که در استارت آپ ها باید جدی گرفته شود همین مقیاس پذیر بودن است.یعنی اگر تا به امروز هزار نفر مشتری خود را با استفاده از ده کارمند اداره می کنند باید بتوانند صدهزار مشتری را با صد کارمند اداره کنند(البته این اعداد دقیق نیستند و فقط برای درک بهتر عنوان کردم)

برندینگ

ساختن یک برند قوی برای داشتن یک انحصار امری ضروریست.دقت کنید تمام سه گزینه ای که در بالا نام بردم پیش نیاز موضوع برندینگ هستند.به عبارت دیگر هزینه کردن برای برندینگ بدون داشتن زیر ساخت اولیه آن نتیجه معکوس خواهد داشت.کاری که یاهو و مریسا مایر انجام دادند.آن ها به جای تمرکز بر روی تولید یک محصول منحصر به فرد به دنبال تغییر لوگوی این شرکت رفتند.

فرهنگ رقابت

zero to one

مدتی است که به پیشنهاد متمم شروع به خواندن کتاب صفر تا یک نوشته پیتر ثیل کردم.یکی از پایه ای ترین بحث ها در این کتاب حول محور رقابت و انحصار می گردد .پیتر ثیل در این کتاب تاکید فوق العادی روی ایجاد انحصار دارد.البته نه انحصار دولتی یا هر انحصار کثیف دیگر.منظور پیتر ثیل در اینجا ، انحصاری هست که از تمایز ناشی شود.نویسنده روی این موضوع پافشاری می کند که کپی کردن از یک محصولی که هم اکنون وجود دارد مارا وادار به رقابت با شرکتهایی می کند که در حال حاضر میدان دار هستند.

البته برداشت بد از این موضوع گریبان گیر خیلی از استارت آپ های دنیا نیز شده است.آن ها برای اینکه خدمات خود را انحصاری کنند بازار خود را کوچکتر و شانس موفقیت خود را نیز کمتر می کنند.

یکی از بهترین موضوعاتی که پیتر ثیل در این کتاب به آن پرداخته ، این موضوع هست که در صورت وارد شدن در یک بازار رقابتی بخش عمده ای از انرژی ما صرف رقابت با دیگران می شود و بلعکس آن در صورت رقابت کمتر می توانیم ارزش آفرینی بیشتری داشته باشیم.

راستش هدفم از نوشتن این مطلب ،رقابت در کسب و کار نیست و بیشتر قصدم نگاهی به فرهنگ رقابت کردن است.آن هم رقابت انسانی.

با خواندن این کتاب متوجه شدم حتی بزرگترین شرکت های دنیا هم مثل گوگل دوست ندارند خدمات خود را انحصاری بداند و مثلاً به جای اینکه خود را یک موتور جست جوی برتر معرفی کند در خیلی از جاها خود را عضو کوچکی از بازار تبلیغات آنلاین معرفی می کند و طوری وانمود می کند که سخت در حال رقابت با شرکت های دیگر است.البته این موضوع خیلی از جاه ها برای فرار از حواشی انحصار هست.

شاید این دید که رقابت خیلی مهم هست، از بچگی در وجود همه ما نهادینه شده و مثلاً همگی ما از کودکی سعی می کردیم در همه درسهایمان بیست بگیریم و با باقی افراد کلاس رقابت داشته باشیم.اگر هم کسی فقط در نقاشی قوی بود کسی به او توجه نمی کرد و همه فکر می کردند حتماً باید درون گود باشند و همیشه در حال جنگ ! به عبارت دیگر کسی که رقابت نمی کند کاری نکرده است.کنکور را هم که دیگر حرفش را نزنید.آزمون های استخدامی هم نوع دیگری از تحمیل رقابت هستند.

این موضوع از کودکی تا جوانی و پیری با ما بوده و مارا شکل داده.حال این شرایط در محیط کارمان هم کاملاً دیده می شود.من به جای اینکه به ارزش آفرینی فکر کنم به این فکر می کنم که کاشکی در فلان پروژه درگیر بودم زیرا آن پروژه مهم تر است.کاشکی در آن جلسه من هم شرکت می کردم و می توانستم در جریان تمام امور قرار بگیرم.

این حس وقتی بدتر می شود که مدام در تلاشیم خود را به هر قیمت بالا بکشیم.بیشتر انرژی ما به جای این که صرف انجام کارهای ارزشمند در جهت اهداف سازمان باشد صرف پیشرفت های واهی می شود.

قبلاً همیشه فکر می کردم که رقابت در درس و کار خوب است ولی حالا خیلی دیدگاهم به این موضوع تغییر کرده.در حال حاضر به فکر این هستم که مثلاً شغلم هر چه هست یک مهارت انحصاری یاد بگیرم که خیالم از بابت رقابت با باقی افراد راحت باشد و با خیال راحت بتوانم بلند مدت برنامه ریزی کنم.(پیتر ثیل به این موضوع تاکید می کند که در صورت درگیر شدن در رقابت شما نمی توانید برنامه ریزی بلند مدت داشته باشید زیرا شما تنها بازی کننده میدان نیستید)

همه این ها را که گفتم به این معنا نیست که کلاً بخواهم فرهنگ رقابت را زیر سوال ببرم.فقط بحثم این هست که در خیلی از زمان ها افراد قدرت رقابت کردن را ندارند در این حالت اگر وارد این جریانات شوند انرژی و تمرکزشان کمتر خواهد شد.