لیست کتابهایی که برای خواندن در نظر دارم

مدتی پیش بچه های متمم کار جالبی کردند و لیست کتابهایی که برای خرید از نمایشگاه کتاب در نظر داشتند را به اشتراک گذاشتند من هم از اون لیست ایده گرفتم و چند تا هم خودم بهش اضافه کردم.تا اینجا که واقعا خوب بوده و من خیلی ازشون راضی هستم.من این لیست رو با شما به اشتراک میذارم شاید مفید واقع بشه.

در ضمن از ابتدای امسال سعی کردم تاریخ شروع و پایان هر کتاب رو ثبت کنم.این کار باعث می شود که بتوانم برای کتابهایی که در اولویت برای خواندن قرار می دهم برنامه ریزی بهتری داشته باشم.

نام کتاب نویسنده شروع به خواندن پایان
5 نقطه قوت خود را بشناسید تام راث 95-02-12 95-03-02
از صفر به یک پیتر ثیل 95-01-15 92-02-20
ساختن برای ماندن جیم کالینز
طراحی مجدد آینده
چرا ملت ها شکست میخورند دارون عجم اقلو
نفحات نفت رضا امیر خانی 95-03-03 95-03-09
یک ذهن کاملا جدید دنیل پنیک
خاطرات راسل ایکاف
کاخهای فلسفه
دامهای کارآفرینی شعبانعلی 95-02-25 95-03-01
افسانه کار آفرینی
نقش دل در مدیریت مجتبی کاشانی
عقلانیت و توسعه یافتگی ایران محمود سریع القلم
پنجمین فرمان پیتر سنگه
دنیای صوفی
دستهای پشت پرده نقیب مشایخ
فنون مذاکره شعبانعلی
مدیریت استرس برایان لوک
هفت عادت مردمان موثر استفان کاوی 95-03-12 95-04-15
مزرعه حیوانات جورج اورول 95-03-09 95-03-12
آیین زندگی مردمان موثر استفان کاوی
خلبان جنگ (علمی و فرهنگی) اگزوپری
شازده کوچولو (نشر نی) اگزوپری
غرب چگونه غرب شد صادق زیباکلام
جامعه شناسی به زبان ساده صادق زیباکلام
سنت و مدرنیته صادق زیباکلام
ما چگونه ما شدیم صادق زیباکلام
تئوری انتخاب ویلیام گلسر 95-04-15
زبان تئوری انتخاب ویلیام گلسر 95-06-07 95-06-09
احساس ارزشمندی و راه های تقویت آن علی صاحبی 95-06-13 95-06-18
اراده به خردورزی علی صاحبی
ایده عالی مستدام برادران هث
حس برند مارتین لیندستروم
مدیریت بدون زور و اجبار ویلیام گلاسر
نقش دل در مدیریت مجتبی کاشانی
زندگی برازنده من کارول پیرسون
سکوت قدرت درون گراها سوزان کین 95-08-21

در ضمن اگر خواستید کتاب به صورت آنلاین بخرید,شهر کتاب به همراه فناپ یک سایت عالی راه انداختن که واقعا خوب سرویس میدن.

shahreketabonline

رویارویی با مشکلات اساسی

انیشتن:

به هنگام رویارویی با مشکلات اساسی، نمی توانیم با همان سطح تفکری که آن مشکلات را به وجود آوردیم، آنها را برطرف کنیم.

 

هفت عادت مردمان موثر

مدتی قبل خواندن کتاب هفت عادت مردمان موثر را به اتمام رساندم.این کتاب نوشته  استفن آر کاوی هست و ترجمه های مختلفی نیز از آن وجود دارد.

هفت عادت مردمان موثر

این کتاب بر روی موفقیت تمرکز دارد ولی فرق آن با سایر کتابهای مشابه موفقیت در این هست که به جای تاکید بر روی یک سری رفتار های سطحی سعی می کند شما را به درون خود برده و روی هفت عادت اصلی برای موثر بودن متمرکز کند.

هفت عادتی که کاوی در کتاب خود از آن نام می برد عبارت است از :

  1. عامل باشید
  2. ذهناً از پایان شروع کنید
  3. نخست امور نخست را انجام دهید
  4. برنده برنده بیاندیشید
  5. نخست بخواهید بفهمید آنگاه به دنبال تفاهم باشید
  6. نیروی جمعی ایجاد کنید
  7. اره را تیز کنید

کاوی معتقد است که اکثر افراد موفق(به معنای واقعی)روی این هفت عادت به خوبی کار کرده اند و همچنین تاکید دارد که تمرکز روی تکنیک های سطحی برای موفقیت مثل این است که نقشه شهر دیگر را در دست داشته باشید و به دنبال آدرسی بگردید.

کاوی در کتاب خود روی این موضوع که موفقیت باید تکاملی باشد و برای آن میانبری نیست پافشاری می کند و می گوید موفقیت مثل رشد یک کودک مرحله به مرحله است و همچنین پذیرش نادانی اولین اصل به سوی موفقیت است.

نویسنده سعی می کند موضوع سطحی شدن موفقیت را برای خواننده مشخص کند و موفقیت و تکنیک های آن را با پیانو زدن مقایسه می کند و می گوید کسی که پیانو زدن را خوب یاد نگرفته نمی تواند ادعایی در آن داشته باشد ولی هزاران تکنیک از قبیل مذاکره و … وجود دارد که یک آدم تهی را موفق جلوه می دهد و به موفقیت سطحی می رساند.

عادت اول (عامل باشید)به این نکته توجه دارد که باید در حوزه اختیاراتی(نفوذ ) که داریم دست به عمل بزنیم و منعفل نباشیم تا بتوانیم حوزه نفوذ خود را وسعت بخشیم.

نگرانی نفوذ

شکل بالا مشخص کننده حلقه نفوذ ما و حلقه نگرانی ما هست .اکثر افراد نگرانی های بیشتری نسبت به اختیاراتشان دارند.ما باید با عمل کردن در حلقه نفوذمان آن را گسترش دهیم.

مثلا اینکه اگر همکلاسی های فرزند شما با فرزند شما بد رفتاری می کنند دست شما نیست و در حلقه نگرانی شما جای می گیرد.ولی اینکه شما فرزندتان را طوری تربیت کنید که در مقابل رفتار بقیه بهترین عکس العمل را از خود نشان دهد در حلقه نفوذ شما جای می گیرد.

عادت دوم یعنی ذهناً از پایان شروع کنید ما را به نوشتن ارزش هایمان به عنوان یک نقشه راه تشویق می کند و می گوید قبل از هر کار و تصمیمی آن را با ارزشهایتان تطبیق دهید که آیا واقعاً با آنها همخوانی دارد یا خیر.به عبارت دیگر ارزش های زندگی مثل نقشه یک ساختمان که قبل از ساخت آن ایجاد می شود باید مشخص باشند.

عادت سوم ما را به سمت تعیین و اولویت بندی و برنامه ریزی بر اساس ارزش هایی هدایت می کند که در عادت دوم نوشته ایم و یک قالب برنامه ریزی را در اختیار ما قرار می دهد.علاوه بر آن کارهای ما را به چهار گروه تقسیم می کند.

مربع برنامه ریزی کارها

در واقع اکثر افراد روی کارهای فوری و ضروری تمرکز دارند در حالیکه افراد موفق روی کارهای غیر فوری و ضروری تمرکز دارند.مثلا ورزش کردن یک کار غیر فوری و ضروری است ولی اکثراً نادیده گرفته می شود و تا زمانیکه به شکل بیماری و یک کاری فوری بروز نگند از انجام آن اجتناب می ورزیم.

در برنامه ریزی نیز عقیده دارد که برنامه ریزی باید مثل قطب نما باشد و جهت صحیح را مشخص کند و نه مثل یک نقشه.

عادت چهارم(برنده برنده بیاندیشید)به این نکته تاکید می کند که اگر ذهنیت برنده برنده نداشته باشیم روابطمان سطحی و زودگذر خواهند شد. چه کاری باشد و چه زناشویی.به عبارت دیگر اگر ما در رابطه بازنده شویم باعث سر خوردگی در بلند مدت می شود و اگر طرف مقابل بازنده شود باعث سرخوردگی فرد مقابل در دراز مدت.

برای رسیدن به ارتباط برنده برنده باید روابط را بهبود بخشیم که برای بهبود روابط شش راه زیر را پیشنهاد می دهد:

  1. درک متقابل
  2. توجه به مسائل جزئی(در روابط چیزهای کوچک بزرگ هستند)
  3. وفای به عهد
  4. آشکار کردن توقعات
  5. روراست بودن و دورو نبودن
  6. عذر خواهی خالصانه

علاوه بر آن برای ذهنیت برنده برنده باید به این نکته توجه کنیم که برنده شدن شخص دیگر به معنای بازنده شدن شما نخواهد بود..

عادت پنجم روی درک متقابل تمرکز دارد و تاکید می کند در صورتیکه طرف متقابل را درک نکنیم نمی توانیم برای وی نسخه بپیچیم و کمکش کنیم.در این عادت خوب گوش کردن را آموزش می دهد و تاکید می کند که خوب گوش کردن باعث تاثیر گذاری بهتر می شود.

عادت ششم روی ایجاد کردن نیروی جمعی که با استفاده از عادت های دیگر است تاکید می کند و عنوان می شود با نیروی جمعی می توان کارهایی را کرد که از ذهن انسان بسیار دور است.علاوه بر آن عادت ششم روی تفاوت ها تاکید دارد و می گوید تفاوت ها باعث خلاقیت می شوند.

عادت هفتم یا اره را تیز کنید به این نکته اشاره می کند که بین تولید و قابلیت تولید تعادل ایجاد کنید.به طور مثال اگر روزی هشت ساعت کار می کنید باید ورزش هم کنید تا بتوانید روزی هشت ساعت را بهبود بخشید و حفظ کنید.

در ضمن یکی از تاکیدات این کتاب روی تولید و قابلیت تولید است و برای آن مثال زیر را آورده است:

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود، سالها پیش در دهکده ای دور، پیرمرد و پیرزنی با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند. آنها یک غاز عجیب داشتند، غازی که مانند غازهای دیگر نبود؛ چون تخم های این غاز از طلا بود. هر روز صبح غاز زیبا یک تخم طلایی برای پیرمرد و پیرزن می گذاشت و پیرمرد، تخم طلا را می فروخت. با پول
تخم طلایی پیرمرد و پیرزن زندگی خوبی درست کرده بودند، ولی با این حال پیرزن مرتب
غُر می زد و پول بیشتری می خواست.
یک روز پیرزن به پیرمرد گفت: – حالا که این غاز می تواند تخم‌های طلایی بگذارد پس حتماً در وجودش معدن طلایی وجود دارد که روزی یک تخم از آن نصیب ما می شود. چقدر صبر کنیم و یکی یکی تخم های طلایی را به بازار ببریم بفروشیم. من دیگر طاقت ندارم صبر کنم. بهتر است غاز را سر ببریم و معدن طلا را یکجا به دست بیاوریم. پیرزن حریص نمی دانست که اگر سرغاز را ببرد جز مشتی پر و کمی هم گوشت چیزی نصیبش نمی شود. پیرزن چند روزی این حرف‌ها را تکرار کرد تا آنکه پیرمرد هم وسوسه شد و با این کار موافقت کرد و چاقوی تیزی برداشت و سرغاز بیچاره را برید.
پیرمرد انتظار داشت وقتی کارد به گردن حیوان می کشد به جای خون ،طلا از آن بیرون بیاید، اما کمی خون توی لانه غاز ریخت و بعدش هم غاز بیچاره مرد، پیرمرد طمعکار شکم غاز را هم پاره کرد، اما آنجا هم از طلا خبری نبود چون غاز تخم طلایی هم مانند غازهای دیگر بود. بدین ترتیب پیرمرد و پیرزن به طمع پول بیشتر غاز قشنگ تخم طلایی را به دست خودشان کشتند و چون دیگر غازی وجود نداشت که برای آنها تخم طلایی بکند، وضع زندگی شان روز به روز بدتر شد. پیرمرد برای تامین خرج خانه اش ناچار شد صبح تا شب تلاش کند. شب که می شد پیرمرد خسته به خانه می آمد و درآمد مختصرش را به پیرزن می داد. پیرزن هم که پشیمان شده بود، افسوس می خورد و به خودش می گفت: «چرا نفهمیدم که اگر تمام بدن غاز هم طلا بود بیش از چند دانه تخم طلایی نمی ارزید؟» او پشیمان شد و فهمید که پشیمانی در خیلی جاها سودی ندارد؛ بلکه باید به فکر باشیم که اشتباه نکنیم تا گرفتار پشیمانی نشویم.

در کل کتاب خوبی بود و من ترجمه این کتاب را خواندم ولی ترجمه بسیار ضعیفی داشت و سعی شده بود لغت به لغت ترجمه شود و معلوم بود مترجم هیچ درکی از مطالب نداشته و لغات استفاده شده بسیار ثقیل و سخت بودند.من پیشنهادم این هست که متن زبان اصلی این کتاب را بخوانید.

 

 

هفت سوال مهم قبل از شروع کسب و کار

سوالاتی که در زیر مشاهده می کنید در کتاب zero to one نوشته پیتر ثیل مطرح شده که قبل از شروع استارت آپ باید برای آن ها جوابی داشته باشیم.

  1. آیا می توانیم تکنولوژی منحصر بفردی برای رسیدن به موفقیت ایجاد کنیم به جای اینکه بخواهیم ذره ذره پیشرفت کنیم؟
  2. آیا زمان مناسبی برای شروع کسب و کارم هست؟
  3. آیا شما کسب و کارتان را با سهم بالا از یک بازار کوچک شروع کرده اید؟
  4. آیا یک تیم خوب برای خودتان جمع کرده اید؟
  5. آیا راهی برای توزیع محصول و رساندن آن به دست مشتری در ذهن دارید؟
  6. آیا بازار شما برای ده سال آینده قابل دفاع است؟آیا می توانید سهم خود را در ده سال آینده پیش بینی کنید؟
  7. آیا یک موقعیت منحصر بفرد در اختیار دارید که دیگران از دیدن آن محروم هستند؟

پیتر ثیل در کتاب خود تاکید دارد که اگر برای سوالات بالا جوابی ندارید بهتر است به هیچ عنوان کسب و کار خود را شروع نکنید چرا که به احتمال قوی به شکست خواهد انجامید.

استخدام در شرکت های نوپا

استخدام یکی از مهمترین مسائلی هست که همه شرکت ها فارغ از سایز خود باید به آن توجه کنند.در واقع مهمترین کار مدیران سازمان استخدام افراد مناسب هست.باید به این نکته توجه کنیم که استخدام افراد سازمان را نباید به واسطه ها برون سپاری کنیم.

چالش بزرگ برای استخدام افراد در شرکتهای استارت آپی این هست که باید افراد با استعداد را جذب کنند،از طرفی این افراد نیازی ندارند که برای آنها کار کنند.آنها مطمئناً گزینه های بهتری را در سر دارند.

یکی از مهمترین سوالاتی که باید از اول شروع کسب و کار خود در سر داشته باشید این هست که اصلاً چرا یک نفر با استعداد باید با ما کار کند؟به عبارتی چگونه قانعش کنیم که با ما کار کند؟

برای پاسخ به سوالات بالا راه های متفاوتی وجود دارد.مثلاً اینکه :ما می خواهیم دنیا را تغییر دهیم.یا اگر با ما کار کنید با چالش های زیادی روبرو خواهید شد.راستش در اکثر مواقع این پاسخ هاجواب نمی دهند.چون همه این شعار را می دهند.

بهترین جواب برای سوال بالا این هست که ماموریت خود را توصیف کنید و همچنین چیزی که شمارا و کسب و کار شما را از باقی متمایز می کند.

یکی از مهمترین معیارهای تصمیم گیری برای استخدام این هست که ببینیم آیا افرادی که استخدام می کنیم از باهم کار کردن لذت می برند؟آیا می توانند آینده خود را با یکدیگر ترسیم کنند.

قانع کردن افراد برای شروع کار بسیار سخت خواهد بود و معمولاً استارت آپ ها در ابتدای کار پول چندانی برای پرداخت حقوق ندارند.اما یک راه جایگزین می تواند پرداخت سهم در آینده باشد.البته باید به این موضوع توجه کنید که این روش برای همه جواب نخواهد داد و البته نباید به همه سهم یکسان پرداخت کرد.

در کل پرداخت سهم نیز می تواند یک راه برای سنجش افرادی باشد که می خواهید با آن ها کار کنید زیرا کسی که قبول می کند که برای شروع پول کمتری بگیرد ولی در آینده شریک شما شود ، دید به آینده دارد و می تواند در آینده ارزش ایجاد کند و شما نیز می توانید روی وی دید بلند مدت داشته باشید.

 

 

شروع کسب و کار

در مطالب قبلی در رابطه با اهمیت متمایز بودن یک کسب و کار صحبت کردم.همچنین درباره ساختن یک کسب و کار بدور از رقابت نیز حرف زدم.در این مطلب سعی می کنم نظر پیتر ثیل را درباره شروع یک کسب و کار و اهمیت یک شروع خوب بیان کنم.

قدم های ابتدایی و تصمیمات آغازین در شروع یک کسب و کار بسیار حیاتی و مهم هستند.اگر نتوانیم به خوبی یک کسب و کار را آغاز کنیم و ارزش های آن را مشخص کنیم احتمال زیادی دارد که موفق نشویم.

یکی از گامهای مهم برای شروع یک کسب و کار انتخاب شریک است.شریک را در کسب و کار می توان به همسر در زندگی تشبیه کرد.اشتباه در انتخاب همسر کاری(شریک)باعث شکست در کسب و کار خواهد شد.موضوع مهم این هست که شرکا باید مکمل یکدیگر باشند چه از لحاظ دانشی و چه اخلاقی.مثلاً اگر به اپل توجه کنید ، استیو وزنیاک و استیو جابز مکمل یکدیگر بودند وزنیاک دانش فنی بالایی داشت و جابز دید businessی قوی.

اگر بخواهیم در یک شرکت و یا یک استارت آپ از صفر به یک برسیم باید بتوانیم در قالب یک تیم کار کنیم.به عبارت دیگر باید یک تیم باشیم.برای اینکه یک تیم بسازیم نیاز داریم که مکمل یکدیگر باشیم.ما نیاز به اشخاصی داریم که مارا همراهی کنند علاوه بر آن نیاز به ساختاری داریم که تعادل افراد در نقش هایشان در بلند مدت حفظ کند.

بهتر است همه کاره نباشیم.یعنی هم مالک و هم اجرا کننده و هم کنترل کننده.باید بین این سه نقش تمیز قائل شویم.

نیاز داریم برای آینده برنامه مشخصی داشته باشیم.معمولاً کسب و کارهایی حاضر می شوند که کل سهام خود را واگذار کنند که صاحبان و موسسان آن ها برای آینده برنامه ای مشخص نداشته باشند.

اگر داستان پیشنهاد یاهو به فیس بوک را نمی دانید حتماً آن را بخوانید و ببینید زاکربرگ جوان چقدر زیبا تکلیفش با خودش و آینده شرکتش روشن است.

موضوع بعدی که باید به آن دقت شود کوچک نگه داشتن هیات مدیره یک کسب و کار نو پا است.تا جایی که امکان دارد نگذارید اعضای هیات مدیره بیشتر از سه نفر شوند.با بزرگ شدن بیش از اندازه تصمیم گیری ها بشدت سخت ، جلسات بسیار طولانی و بی هدف می شوند و کنترل نیز کار پیچیده ای خواهد شد.

پیتر ثیل یک جمله خیلی معروف دارد که در آن می گوید اگر یک کسب و کار شروع خوبی نداشته باشد هیچ زمانی نمی تواند خود را اصلاح کند.

من فقط مدرک دارم؛ طلبکار نیستم

در حال خواندن نوشته محمد رضا شعبانعلی عزیز در رابطه با رزومه نویسی بودم که با این جلمه روبرو شدم:

من فقط مدرک دارم؛ طلبکار نیستم

راستش این موضوعی که اگر من مدرک کارشناسی و یا کارشناسی ارشد گرفتم ، تمام دنیا باید به من احترام بگذارد موضوعی کاملاً اشتباه است که این روز ها رایج شده.من روزانه رزومه های فراوانی دریافت می کنم که تاکید بسیاری روی دانشگاه و مدرک خود دارند.هر چند که واقعاً مسئله مهمی است که در چه دانشگاهی مدرک اخذ شده ولی سعی می کنم اصلاً این موضوع را در اولویت قرار ندهم زیرا  قرار نیست مدرک دانشگاهی تسک های یک شخص را انجام دهد.

بارها شده از افرادی با بالاترین مدرک دانشگاهی از بهترین دانشگاه ها روزمه دریافت کرده ام  که در همان مصاحبه تلفنی اول رد شده اند و شده با کسی که حتی تحصیلات دانشگاهی نداشته مصاحبه کرده ام و استخدامش کرده ام.دلیلش این نیست که مخالف تحصیلات آکادمیک هستم.ولی راستش قبول هم ندارم کسی در مصاحبه حضوری به خاطر مدرکش جوری روی صندلی لم می دهد که انگاری طلبکار است و اول جلسه عنوان می کند لطفاً سوالات سطحی(فنی) از من نپرسید ، می تواند در یک تیم به خوبی کار کند.

کسی که رفته زحمت کشیده و مدرک گرفته منتی سر کارفرما ندارد.اگر در کاری وارد می شود که جز منابع سربار به حساب می آید و خودش هم این را می داند ، نباید در خواستی بیشتر از جایگاهش داشته باشد.البته که خود سازمان باید حواسش به منابع سربار باشد ولی زمانی که یک فوق لیسانس سخت افزار برای کارآموزی وارد یک شرکت نرم افزاری می شود و خودش هم می داند که تخصص ندارد و عنوان می کند که از صفر باید شروع کند ، این شخص قبول کرده که مدرک دانشگاهیش بدرد دیوار اتاقش می خورد و نباید در شرکت مدعی حق و حقوق آن مدرک شود.

به قول محمد رضا عزیز مدرک تحصیلی سرقفلی مغازه نیست که آن را اجاره دهم.

معتقد هستم کسی که فقط دانشگاه می رود که مدرک بگیرد و سپس با آن مدرک کار پیدا کند بهتر است قبل از پایان تحصیلاتش به فکر آزمون استخدامی شرکت های دولتی باشد.شرکت های خصوصی به فکر مهارت هستند.

روی دو موضوع قصد داشتم تاکید کنم.

ابتدا آن که شرکت ها باید منابع سربار خود را کاهش دهند.

متقاضیان کار نیز اگر تخصص یک موقعیت شغلی را ندارند یا بیخیال آن کار شوند و یا مدرک تحصیلیشان را واسطه قرار ندهند.

کسب و کار خود را بر پایه یک راز بنا کنید

انحصار یکی از مهمترین موضوعاتی بوده که من روی آن تاکید فراوان داشته ام.انحصار یعنی متمایز بودن و متمایز بودن هم به موفقیت می انجامد(البته نه همیشه).پیتر ثیل روی این موضوع تاکید دارد که در دنیایی که ما در  آن زندگی می کنیم بیشتر مسائل ساده حل شده اند و آن چه باقی مانده یا چیزهای خیلی بدیهی هست که همه می دانند و نیازی به کشف و شناسایی آن ها نیست یا چیزهایی هست که دستیابی به آن ها را خیلی سخت و یا حتی غیر ممکن می کند.

برای اینکه بتوانیم یک کسب و کار متمایز راه اندازی کنیم باید به دنبال رازهایی باشیم که قابل دستیابی هستند.البته موانعی وجود دارد که انسانها را تشویق می کند که به دنبال آن هانرفته و به یک زندگی یکنواخت روی بیاورند.

  • حرکت تدریجی در مسیر زندگی
  • فراری بودن از ریسک
  • روزمرگی و دلبستن به وضعیت موجود
  • سوگیری ذهنی به سمت فکر ها و ایده های قبلی

اگر بتوانیم از این موانع فاصله بگیریم تازه باید شروع به جستجو برای رازهای کشف نشده کنیم.این کار هم سخت است و هم زمانبر.هنر یک کارآفرین شناخت رازها  و تفکیک آن ها به دو بخش دست یافتنی و دست نیافتنی است.

برای جستجو می توانیم از طبیعت شروع کنیم.در این صورت باید به اعماق آن رفته و آن را مطالعه کنیم.همچنین می توانیم از انسانها شروع کنیم.

در کل برای شروع یک کسب و کار و تبدیل آن به انحصار دو سوال مهم پیش رو داریم:

  1. چه رازهایی در طبیعت وجود دارد که ما هنوز به آن دست پیدا نکرده ایم؟
  2. چه رازهایی درمردم وجود دارد که ما هنوز نمی دانیم؟

کاری به حال حاضر کشورمان ندارم که راه چین را پیش گرفته ایم و شروع کرده ایم به کپی کردن محصولات سیلیکون ولی و با خود فکر می کنیم در حال تحول اساسی در دنیا هستیم.فقط چیزی که ذهنم را مشغول کرده این است که اکثر استارت آپ هایی که در حال حاضر در ایران وجود دارند اگر تحریم ها حذف شوند و وارد رقابت با صاحبان اصلی ایده شوند چه بلایی بر سرشان می آید؟

قصدم توهین به استارت آپ های داخل کشور نیست.ولی واقعاً نمی توانم خیلی از آنها را پایدار بدانم هر چند که ذر حال حاضر ثبات دارند.با کپی کردن ایده های موجود در کوتاه مدت به سود دست پیدا می کنیم ولی در بلند مدت همیشه باید ترس از بازار رقابتی را در وجودمان داشته باشیم.

ایده کسب و کار ما هر چه که باشد اگر واقعاً بخواهیم به یک سوال اساسی جواب بدهیم باید به دنبال پیدا کردن و حل یک راز باشیم.آن سوال چیزی نیست جز:

آیا کسب و کار من برای یک دهه بعد زنده می ماند یا خیر؟

 

 

چه چیزهایی استعداد نیستند

پیش تر درباره لزوم استعداد یابی افراد قبل از استخدام نوشتم.در آن مطلب گفتم شغل استعداد نیست.میخواهم این موضوع را کمی جزئی تر باز کنم.البته اگر یک هدف از نوشتن این مطلب داشته باشم این است که خواننده این مطلب را ترغیب کنم دوره  استعداد یابی متمم را شروع کند.

یکی از جملاتی که من از مادر پدرها به صورت مکرر می شونم این هست که فرزند من استعداد یک درس خاص و یا یک شغل خاص را دارد.مثلا فرزند من استعداد پزشکی دارد و یا فرزند من استعداد مهندسی دارد.این به این خاطر هست که اکثر ما اصولاً درک خاصی از استعداد نداریم و نمی دانیم استعداد را به چه چیز هایی نسبت دهیم.

ما در حالت عادی فرزندان خودمان را پروش می دهیم که نمره کسب کنند و نمره بیاورند و تا به آنها مثل مدال های سر طاقچه افتخار کنیم.اکثر ما شروع به فشار آوردن به فرزندانمان می کنیم که دروس و رشته هایی که ما یک زمانی آرزو داشتیم آن ها را دنبال کنیم و بنا به هر دلیلی نتوانستیم را دنبال کنند.بنابراین خیلی از مواقع موفق شدن فرزندمان در درسی به این معنی نیست که فرزند ما در آن درس استعداد داشته.

اینکه مقوله استعداد یابی انقدر برایم ارزش پیدا کرده این هست که بسیاری از ما روزهایمان را به سختی شب می کنیم.در فعالیت هایی که دوست نداریم به سختی تلاش می کنیم و بدون اینکه استعداد های واقعی خودمان را کشف کرده باشیم به دنبال کارهایی می رویم که سر سوزنی در آن استعداد نداریم.

محمد رضا شعبانعلی استاد عزیزم دو نکته را در استعدادیابی مهم می داند:

  1. تعریف و شناخت استعداد
  2. جرات تکیه دادن به استعداد ها

در رابطه با تعریف استعداد در مطالب قبلی درباره اش حرف زدم:

استعداد باعث می شود که یک نفر با صرف هزینه و انرژی کمتری از باقی افراد ، بتواند کاری را به سرانجام برساند

جرات تکیه دادن به استعدادها هم از آن مطالبی هست،مثل جرات رفتن به دنبال کاری که به آن علاقه داریم.یعنی اگر فهمیدم استعداد در زمینه ای دارم بتوانم به دنبال آن بروم و آن را پرورش بدهم.

حال برگردیم سره بحث اصلی.چه چیزهایی استعداد نیستند؟

شغل استعداد نیست.هیچ کس در پزشکی استعداد ندارد.هیچ کس در آتش نشانی هم استعداد ندارد.جمعی از استعداد ها می توانند ما را در شغلمان موفق تر و متمایز تر از باقی افراد کنند.

درس استعداد نیست.من نمی توانم بگویم استعداد درس علوم دارم.نمی توانم بگویم استعداد درس آمادگی دفاعی دارم.به زور در سر فرزندانمان نکنیم تو استعداد ریاضیت خوب است.

مهارت استعداد نیست.شاید اگر استعداد داشته باشم بتوانم در کاری مرتبط مهارت هم بدست بیاورم ولی صرفاً اینطور نیست.در ضمن اگر در کاری مهارت داشته باشم نیز نمی توانم به صورت قطعی بگویم که در آن زمینه استعداد دارم.

استعداد حفظ کردنی و فهمیدنی وجود ندارد.

شخصیت هم استعداد نیست.

همانطور که خواندید خیلی از پیش فرض های ما در رابطه با استعداد با واقعیت فرق می کند.بهتر است به جای اینکه به غلط شروع به استعداد یابی در خودمان یا در فرزندان و یا همکارانمان کنیم کمی علمی تر و جدی تر به موضوع نگاه کنیم و به افراد اجازه بدهیم استعداد های خود را پرورش بدهند و از آنها استفاده کنند تا بتوانندخیلی سریعتر رشد کنند.

قبل از تولد سری به قبرستان بزنیم

یکی از کتابهایی که سال گذشته خواندم کتاب هنر شفاف اندیشیدن نوشته رولف دوبلی و ترجمه عادل فردوسی‌پور بود.این کتاب را بیشتر به خاطر اسم عادل فردوسی پور خریدم.به نظرم عادل فردوسی پور جز کسانی هست که به دنبال عشق خود(فوتبال) رفته و توانسته در آن تاثیر گذار باشد.هنر شفاف اندیشیدن درباره 99 خطای رایجی هست که انسانها با آن ها مواجه می شوند.

اولین خطایی که در این کتاب بررسی می شود ،خطای بقا است.کل مفهوم آن یعنی انسان ها درصد موفقیت خود را بیشتر از چیزی که هست تخمین می زنند.این خطا به شکل باور نکردنی در فرهنگ کسب و کار امروزه ایران دیده می شود.

اولین استارت آپی که شروع کردم با این خطا رو برو شدم.فکر می کردم می توانم موفق ترین استارت آپ ایران را توسعه دهم.شروع به رویا پروری درباره چگونگی تقسیم سهام نیز در بازار بورس کردم.ولی در شش ماه کاملاً نابود شدم.

وقتی کتاب را می خواندم این اشتباه از این جهت مورد توجهم قرار گرفت که خیلی زیاد تکرار می شود.معمولاً ما شانس خودمان را بالا در نظر می گیریم به این خاطر که فقط گزینه هایی را میبینیم که به موفقیت رسیده اند.خیلی از گزینه ها دیده نمی شوند به خاطر اینکه وجود ندارند و نابود شده اند.

ما معمولاً در شروع هر کاری خودمان را با بهترین های آن صنعت قیاس می کنیم.خارج از اینکه این قیاس خوب است یا نه،ما فراموش می کنیم نقاط ضعف و قوت کسب و کارهایی که در آن صنعت شکست خورده اند را نیز مورد بررسی قرار بدهیم و از آن ها نیز استفاده کنیم.به همین خاطر شروع به تقلید کور کورانه از موفقان بازار می کنیم.این درواقع این موضوع همان خطای نجات یافتگان است.

راستش پیدا کردن نمونه های شکست خورده ، کار جالبی برای هیچ کس نیست و کسی دوست ندارد در قبرستان آن ها قدم بگذارد ولی این را باید در نظر گرفت که صدها کمپانی به قصد گوگل و فیسبوک شدن شروع به کار کردند ولی سرنوشت آن ها اصلاً مثل فیسبوک و گوگل نشد و حتی نامی از آن ها هم باقی نماند از این رو بهتر است در اول شروع یک کسب کار به جای اینکه در رویای صفرهای حسابمان خوابمان ببرد شروع به بررسی شکست ها و عوامل تاثیر گذار در آن ها کنیم.